شب عاااالی😤

بازم سلاااااااام😋

دوباره اومدم......امشب خییییلی حالم خوبه و میخام اینجا همه اتفاقای خوبم رو ثبت کنم😉

آخر شیفتم بود که یک آقا کوچولو به اسم متین سه ساله اومد پیشم ( عکسش گذاشتم ها😍)

خیییییییلی جان بود، با شیرین زبونی هاش بدجور رفت تو دلم، من معمولا با دختربچها خیلی ارتباط برقرار میکنم اما متین کوچولو متفاوت بود.....

اول که ازش میپرسیدم خاله کجات درد میکنه؟!

تو لباسش نشون میداد که اینجا مورچه خورده😂

نزدیک بود همه لباساش دربیاره که همه جاش رو مورچه خورده😄😄😄

چقدر ذهن بچها خلاقانه و قشنگه....بعد از معاینه و کلی گپ زدن باهاش رفت تا بخور بگیره ( آلرژی تنفسی داشت و نفس کشیدنش سخت بود، بخور میدیم تا نفسش باز بشه😇)

آخر شیفت بود و من تو استیشن پرستاری نشسته بودم و مشغول نت گردی😁

یهو دیدم از دور داره میدو طرفم و پرید تو بغلم و گفت خاله اجازه میدی غذا بخورم؟!

واااااای که انگار دنیا رو بهم داد، اولین بار بود که دلم میخاست یک پسربچه رو با تمام وجودم داشته باشم😏

خودم بهش غذا دادم و اون برام نقاشی کشید....نقاشی خودش و من رو....این بهترین هدیه بود برام😃

شیفت دیگه تموم شده بود و من راهی پانسیون شدم، هوا عااااالی بود، شامم رو برداشتم و سوار سرویس شدم، آخ آخ چشمتون روز بد نبینه، راننده یک پیرمرد باحال با آهنگهای نوستالژیک......صندلی جلو نشسته بودم تا بتونم از خیابونها لذت ببرم، شیشه ماشینم تمام دادم پایین و با آهنگ معین که میگه الهی من فداااااات، فداااااای اون چشات😅😅😅😅

من عاشق اونجاشم که میگه ....هی هی هی هی😁

آهااااان بیا وسط بندری برقصیم همگی باهم💞💞💞

آخ چه حااااالی میکردم من

داشتم فک میکردم روزم رو زیاد خوب شروع نکردم اما خیییییلی عالی دارم تموم میکنم و این ته خوشبختیه....

در اخر بخش اعصاب و‌روان و بوی مطبوع عود و رفتن کنار ساحل و خوردن شام بیمارستان با موهیتو😅

خدااااایی تاحالا انقد خورشت بادمجون بیمارستان بهم‌ نچسبیده بود، جای همگی خالی😌😌😌😌

/ 0 نظر / 52 بازدید