*زنددددگیییی*

چقد این عکس که تو اینستا دیدم بهم حس خوب داد، انقد حس خوب که هم سیو اش کردم و هم اسکرین شات گرفتم ازش.....۲۴ ساعت هم نمیشه که دیدمش اما هر موقع که تونستم رفتم و نگاهش کردم......واااااای که نمیدونین چه حال خوبیه وقتی چشامو میبیندم و خودمو تصورم میکنم تو اون فضا....

بخار گرمای لیوان فلزی قهوه ی توی دستم، نوازش نسیم پاییزی روی گونهام و سکوتی که فقط صدای رقص برگها میشکنتش.....

مگه زندگی دیگه چیه؟!

نه من میخام بدونم زندگی چیه؟!

آقا همه پول و ماشینای مدل بالا و برج و لباسای مارک مال شما، اگه زندگی اینه

به من فقط یک دست لباس گرم و جوراب پشمی و پتو یک نفره بدین با یک ماشین که بتونیم دور دنیا رو متر کنیم و بخندیم و آواز بخونیم و برقصیم......و......و......یک شونه ی محکم، یک دست همراه، یک نگاه مهربون، یک حسی که با حس تو همنوا میشه، همونی که بهم میچسبیم تا گرم بشیم تو زمستون ( واسه همین گفتم پتو یک نفره😄)

همونی که تا خودمون یا رخشمون پنچر شد، بخنده بگه طورررری نیست، باهم پنچری میگیریم و آخرش با دستای روغنی و سیاهمون هم دیگه رو کثیف میکنیم.....

آخ چه حالی میده سفر اینجوری....

وقتی که تو جاده باشی و برای دیدن غروب آفتاب متوقف بشی و تو جنگل هیزم جمع کنیم و آتیش روشن کنیم و دور آتیش از خاطرات خنده دار حرف بزنیم......واااااای املت آتیشی درست کنیم و لقمه بزنیم تو جنگل و کنار آتیش.....یهو سردمون بشه و پتو رو محکم تر دور خودمون بپیچیم.

سرمای سر صب بیدار بشیم و ببینی که نوک دماغت از پتو بیرون مونده و قرمز شده😌😌😌

یاد یک صحنه فیلم لالالند افتادم....همونجا که دست همو میگیرن میرن رو آسمون قدم میزنن، هر لحظه ی این فیلم زیباست....حتما دوباره میبینمش😤

میخام این بار که برگشتم یک قللک بگیرم و همین عکس روش نقاشی کنم....

چقد دوس دارم این آرزوهای قشنگ و واقعی ام رو💗💗💗

/ 0 نظر / 83 بازدید