دریا _ من _ انتظار طلوع خورشید

ساعت ۵ صب بود که با ترس عجیبی از خواب بیدار شدم، ترسی که شبیه موقعی که فیلم ترسناک میبینی بعدش شب میخابی اونجور ترسی بود.

خیییییلی حالم بد بود، خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم ( از آخرین باری که فیلم ترسناک دیده بودم)

از قدیما یادم اومد که اینجور وقتا چشامو میبستم و آیته الکرسی میخوندم، این دفعه هم خوندم، چندین بار خوندم اما اثر نداشت😣

واقعا دلم میخاست یکی کنارم باشه و محکم بغلم کنه و بگه: نگران نباش من هستم

میلرزیدم، نمیدونم از ترس بود یا از سرما.....پاشدم یک پتو دیگه آوردم و رفتم زیر دوتا پتو، اما بازم میلرزیدم، انگار داشتم خودمو گول میزدم که لرزشم از سرماست نه ترس😩😩😩

حال خوبی نبود، تاریکی هوا داشت بهم توهم میداد، پاشدم و چراغ روشن کردم و گوشیمو برداشتم به عزیزترین کس ام پیام دادم و صداش کردم......به امید اینکه جوابم بده: جاااااانم؟!

اما خواب بودش، خوب کی ساعت ۵ صب بیداره؟!😄

از بیرون صدای نگهبان میومد که داره نماز صب میخونه و زمزمه هایی زیر لب و دعاهایی که داره

با خودم فک کردم چقدر خوبه که آدم به یکی سنجاق کنه خودش رو....به کسی که همه جوره قبول اش داره

بعد فهمیدم آدمها شرایط سختی که توش هستن رو با باور اینکه کسی هست که درست کنه و صلاح بر این هست تحمل میکنن.....نمیدونم اون خدایی که خودشون رو بهش سنجاق کردن دقیقا چکار داره میکنه براشون؟!

فقط میدونم به بودنش دلشون گرمه و همین آرومشون میکنه.

دیگه نتونستم طاقت بیارم، غوغایی درونم بود....سخت خودم رو در آغوش کشیدم و آروم شدم، درست مثل کودکی که در آغوش مادرش آروم میشه😌

بیا سارا کوچولوی من....بیا بغلم، نترس من هستم، آروم باش هیچ کس نمیتونه بهت آسیب بزنه.....پاشو اصلا بریم لب دریا، بدو ببینم.....الان داره خورشید طلوع میکنه، بهترین فرصت برای دیدن طلوع خورشید🌞🌞🌞🌅🌅🌄🌄

بیرون هوا نم دار بود و زمین خیس، معلوم بود بارون زده، دست خودم رو محکم گرفتم و رفتم لب دریا....نشستم رو نیمکت مرطوب و به افق خیره شدم و منتظر که کی خورشید میاد بالا......

هوا روشن شد و آسمون ابر بود، دریا ناآروم بود و کم کم داشت بارون میزد....

تو دلم گفتم بیا بالا لعنتی....بیا میخام طلوع ات رو ببینم⛅

نکرد که نکرد.....انگار لج کرده بود

نه من جای اشتباهی منتظر آمدنش نبودم....مگر میشود از همان جا که رفته از همان جا هم بازگردد؟!

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

/ 0 نظر / 70 بازدید