یک تجربه تازه....

سلااااااام😌

امروز بعد از ۳۱ ساعت شیفت کنار موجهای خروشان جنوب و دمنوش و تجربه امروزم باهم خوشیم😤

امروز بجای همکارم یک بخش متفاوت شیفت داشتم، بخشی که باید رو صندلی گردون وسط مینشستمو فقط منتظر میشدم تا تکلیف مریض های بستری رو روشن کنم، کار آسونی بود و بهترین فرصت برای زیر نظر گرفتن بقیه آدمها....چقد جالب بود، خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم، آدمها اونجا به دو گروه تقسیم میشدن، روپوش سفیدها و مردم عادی😄

خییییلی شلوغ بود و وسط اون همه شلوغی همه روپوش سفیدها( دکتر و پرستار و بهیار و دانشجوهای پزشکی و پرستاری) در حال خریدن وقت بودن با دویدن و چند کار با هم انجام دادن.....و بین تمام آدمها تنها کسی که آرام نشسته بود من بودم.....حس عجیبی بود، تاحالا بیکار نشسته بودم و ببینم کاری نمیخاد انجام بدم، حتی چندبار به پرستارها تذکر دادم که، آهای من اینجام ها، نگران نباشین و هر بار با لبخند مهربونشون مواجه شدم و میگفتن میدونیم هر وقت لازم بود خبرتون میکنیم😇

دیدن آدمها برام جالب بود، دیدن رزیدنتی که وسط بخش شانه اش از تو کیفش درمیاره و موهاش شونه میزنه (بخدا میخاستم بمیرم از خنده😂) منظم و مرتب بود حتی خط اتوی شلوارش به قول مامان بزرگم خربزه قاچ میزد😂

اما روپوشش انگار از ته کمد دراومده بود😰

این همه تناقض در یک نگاه برام قابل تصور نبود، بعد همون رزیدنت (دانشجوی تخصص داخلی) برای اینکه از زیر کار در بره به من ملتمسانه گفت که مریض تو سرویس ایشون بستری نکنم و تا کمر برام خم شد.....چرا آخه؟!

مردی رو دیدم که با سرطان مثانه اومده بود و مشکل کلیوی داشت و همکارم بستری اش کرد، بعدش اومد در گوشم گفت: این حاجی رو میبینی؟!

گفتم : خوب....گفت : سه تا زن داره ۱۱ تا بچه😆

منم گفتم همین پیرمرده که سرطان مثانه داره؟! گفت: بععععله، تازه سه تا زنش شرعیه زیر درختیاش ما نمیدونیم😂

بعد جالبه که هر سه تا زنشم اومده بودن، هر کدومشون یه کار میکردن و با تمام این ها این مرد داشت برای زندگی کردن میجنگید....

بعد دختری رو دیدم که چادر مشکی داشت اما یک مانتوی با مدل عجیب صورتی با گلهای قرمز ( به جااااان خودم پارچه اش مثل پارچه ملافه ی تشک بچها بود😄) با دستکش های سفید و موهای بلوند ( خداااایی بلوند نبود به قول آرایشگرا زرد قناری بودش😆😆😆)

دانشجویی رو دیدم که هر گوشه ایی رو گیر می آورد و کتابش رو باز میکرد و میخوند و تو لیست خوراکی هایی که دوستش میخاست واسه گروهشون بخره سهم خودش رو یک خودکار دونست.....چقد آدمها جالبن، زندگی جالبه

آهاااااان بعد این وسط یک گروه فیلمبردار و یک آقای حاج آقایی اومدن و گل به ملت میدادن با نمک تبرک😐

از اونجایی که ما نمیخاستیم رسانه ایی بشیم نرفتیم جلو تا تو فیلم نیافتیم خوااااااهر😁

آخر شیفتم که میخاستیم شیفت تحویل بدیم یک مریض جالب اومد که حتما باید برم مجدد کتابامو بخونم چون فقط در حد تئوری خونده میشه این بیماری ها

آخ آخ......الان دارم دمنوش گل گاوزبون با لیمو تازه و نبات میخورم، چه حالی دارم میکنم، خدا قسمت همه بکنه😉😉😉

/ 2 نظر / 52 بازدید
mostafaiz

منم دانشجو خوابگاه بودم ، یکی از دوستانم سالندار یه کباب فروشی بود ، سه روز نمی تونست بره ، بجاش رفتم ، اونجا هم ادمای متفاوت و جالب دیدم و تجربه های جدید.