تموم شد....

این چه روزا و چه حالیه که دارم؟!

امروز ۹ دی هستش، دو روز پیش تولد ۳۰ سالگی ام بود، تولدی که دوس داشتم به یاد موندنی بشه برام و چقد قشنگ به یاد موندنی شد برام.....

همه اونایی که تظاهر میکردن که دوسم دارم از خانواده ام و دوست و آشنا برام کادوهایی به تلخی شکلات قهوه فرستادن، اشک و آه شد دورچین کیک تولدم...

چقد به خودم افتخار میکنم، هیچ چیز نذاشت باعث نشد از لذت تولدم برای خودم کم بشه....شب تولدم با دوستام رغتیم و با کلی آرزوهای قشنگ و کادوهای رنگارنگ....شب تولدم فوق العاده بود، روز تولدم جهنمی به پا شد به برکت مادر پدرم، اما هیچ کدوم باعث نشد که صب روز ۸ ام خوشحال بیدار نشم و برای خودم ۳۰ شاخه گل رز نگیرم.....۳۰ رز قرمز برای خودم به نیت سی سالگی ام، با چه ذوقی با آهنگ های هنگامه لبخوانی میکردم،بعضی وقتا بلند میخوندم و بقیه زیر چشمی نگام میکردن و از این حال خوبم لذت میبردن.....شب قبلش برام جهنم بود و فرداش داشتم با این حال و هوای خوبم عشق میکردم، این یعنی هیچ چیز و‌هیچ کس نمیتونه جلو سرازیر شدن عشق درونی منو بگیره.....

و اما امروز.....۹ دی ماه

همه چیز تموم شد، نمیدونم برنده شدم یا بازنده ام، نتیجه ۷ سال جنگیدن برای ساختن دیوارهای زندگی مشترکم این شد.... چقد دیر فهمیدم که دیوارها روی ستون باید باشن تا خونه برپا بشه و من ستونی نداشتم....دلم درد داره، درد عجیبی تمام وجودم رو فراگرفته، انگار بخشی از وجودم خواب رفته و باید صبر کنم تا بیدار بشه.

از همه طرف فشار دارم، هرکی یه ضربه ایی میزنه

مرسی بابا که تنها ام گذاشتی، مرسی مامان که همراهم نبودی، هرچقد ضربات محکمتر عیارم بالاتر....

شکست نمیخورم هرگز

/ 0 نظر / 22 بازدید