خلا و ابهام....

حال عجیبی دارم...خرااااااب و مبهم، تاریک و سرد، آه و اشک...

انگار ضامن نارنجکی را کشیدم و با تمام وجود درون سینه ام فشردم و منفجر شده....تمام وجودم متلاشی است از این جدایی....حالا باید ذره ذره وجودم را بگردم و در این تاریکی پیدا کنم

آره خودم کردم، ضامن این نارنجک را خودم کشیدم و خودم را از یک درد تدریجی راحت کردم.....چقدرررررر سخت است نابود کردن کاخی که تو ساخته ایی و کس دیگر داشت درونش زندگی میکرد.....چقدر سخت است به آتش بکشی این کاخ را و نگاه کنی چطور همه چیز در زبانه های آتش میسوزد.... این کاخ من است ولی من درون اش نبودم

هیچ کس نمیداند چه حالی است این حال اکنون من، حال دیروز من

اومدن به حرم امام رضا هم حس همیشگی را به من نداد، عجیب بود، گویی کسی گوشه ی چادرم را گرفته و مرا آرام با خود میکشید، آرام فقط راه میرفتم بی دغدغه، گذاشتم تا پاهایم هرکجا که میخواهند بروند....

*آقا بزرگ * کجایی؟!

الان چقدر نبودت احساس میشود، با اینکه به اندازه عمر من هم آغوش خاک شدی اما خاطراتت را برای خودم بارها تصویرسازی میکنم، کفتری که برام گرفته بودی تا بتونم راه برم....

آقا بزرگ، چقد دوست داشتم اینجوری صدات کنم، با ابهت و صلابت....دلم میخواست خودم را در آغوش ات گم کنم و یه دل سیر گریه کنم و تو محکم منو به سینه ات میفشردی و‌ میگفتی: کی نوه ی خوشگل منو اذیت کرده؟!

کی اشکش درآورده؟!

صورتمو تو دستای بزرگ و مردونه ات میگرفتی و‌تو چشام نگاه میکردی و‌میگفتی: من هستم، تا اخرش من پشتتم دخترککم.... کجاااااااایی این حال منو ببینی؟!

دیروز که اومدم پیش ات داشتن بنایی میکردن ولی هرجور شد اومدم و نشستم و زار زدم.....هیچ وقت فک نمیکردم انقد دلتنگت بشم

سردمه....چرا گرم نمیشم؟!

روزهام داره میگذره....فکر نمیکردم چیزی بتونه منو از پا دربیاره، اما دیگه نمیتونم.....بعضی وقتا یادم میره نفس بکشم

/ 0 نظر / 15 بازدید