حس عجیب.....واژه ترس

امروز روز عجیبی بود....صبحم رو بعد از ۴۸ ساعت شیفت یک دوش گرم خوب و دو ساعت خواب و دیدن یک رویای زیبا شروع کردم.....رویایی که اونقدر واقعی بود که حس خوبی بهم داد....تو رویا تنها بودم و روتین کارامو میکردم و اون چیزی که بهم حس خوب میداد این بود که چقد قشنگ و ساده با چیزای کوچیک خوشحال بودم و لذت میبردم.....همین کاری که الان دارم میکنم....

وقتی بیدار شدم دوس داشتم یک نقاش ماهر بودم یا یک مهارتی که میتونستم فضا و محیط رویام رو به تصویر بکشم و قلموم رو بردارم و بزنم تو ابرنگ و رنگ و روح بدم به تصاویرم.....با چه ذوقی برای دوستم تعریف میکردم، دقیقا همون موقع که بیدار شدم زنگش زدم و براش با جزئیات تعریف کردم چون اون رو لایق تقسیم کردن این حس خوب و فوق العاده ام میدونستم فقط همین.....

نفهمیدم امروز چطور گذشت اما سر شب زیاد خوب نبودم و طپش قلب داشتم....فکر کردن به مسائلی که نمیدونی چکار کنی منو عاجز میکنی....حالم خوب نبود و از طرفی مسئولیت کاری سنگینی داشتم....کودکان بی گناهی که با امیدی میان تا درمان بشن و من باید تمام ذهنم رو متمرکز میکردم.....شاید مطرح شدن یک موضوع که برام سخته و همینجوری پس ناخودآگاهم بهش مشغوله در شیفت کاری ام درست نبود اما شد.....باید کنترل کنم تا دفعه دیگه اینجوری نشه 

گاهی وقتا دلم میگیره از فکرای اطرافیانم در مورد بعضی از رفتارام.....امشب یکی بهم گفت که من برای این باهاش حرف میزنم که آروم بشم!!!!!

همش ذهنم مشغوله که چه رفتاری کردم که اون همچین فکری با خودش کرده؟!

تنها کسی که میتونه آرومم کنه خودم هستم، مثل الان که از فشار روانی زیادی که داشتم و نمیدونستم چی واسه مریض تجویز میکنم،الان ساعت ۲/۵ شب نشستم وسط چن های وسط بیمارستان و آرومه آرومم.....با اینکه امروز تماما بارون اومده و چمنها خیسه خیسن اما کاغذ گراف پهن کرذم و نشستم.....برام مهم نیست پرسنل چی فک میکنن،یا اینکه مردمی که منو میبینن چه سوالاتی تو فکرشون میاد....برام مهم حال خودمه همین

ترس واژه جالبی هستش....قبلا ها ترس های زیادی داشتم ولی الان نه

از هیچی نمیترسم، از سوسک نمیترسم از اینکه دیگران قضاوتم کنن، از اینکه کسی دوسم نداشته باشه، از اینکه کسی رو ناراحت کنم.....از هیچی نمیترسم

واژه ترس خیلی وقته که برام هیچ حسی رو الغا نمیکنه

من کاری که به نظرم درسته رو انجام میدم برام مهم نیست کی چی فک میکنه.....ولی یک اصل باید رعایت کنم اونم خودم هستم، تمام تصمیماتم باید به نفع خودم باشه همین

برام جالب بود......فنجون دم نوشی که خیییییلی آرزو داشتم که داشته باشمش رو یکی از بهترین دوستام تازگی بهم هدیه داد و امروز اولین و آخرین دم نوش رو باهاش خوردم و طی یک اتفاق تصادفی چند دقیقه پیش شکست.....فقط گفتم آخ و بلافاصله گفتم عیبی نداره یکی دیگه میخرم.....امشب اولین بار بود که گوشیم رو پرت کرذم رو میز و برام اهمیت نداشت....

امشب دختر ۹ ساله ایی که با درد قلبی اومده بود رو وسط چمنا مرخص کردم.....

همه حس های امشبم خوب بودن، دوس دارم مدتی از تکنولوژی دور باشم.....فردا صب حتما به کسایی که ممکنه نگرانم بشن پیام میدم و گوشیم خاموش میکنم میخام حس نداشتن موبایل رو درک کنم.....همین

/ 0 نظر / 27 بازدید